![]() |
![]() |
|
| ازمعلول شدن درميدان نبرد واهمه دارم وهميشه به دنبال حريفي قدرتمند ميگردم |
|
فریاد ازاین نامردمی ها
فریاد از بی هستی ها چگونه فریاد بزنم زمانی که جلادبا تیغ عریانش نگاهم می کند چگونه می توان ساکت بود زمانی که بغض راه گلویم را بسته و درتلاش برای نابودیم می کند چگونه از او بگویم زمانی اونیز چون من درعذاب است فریاد ازاین بی مردمان
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 10:18 توسط ابوالفضل |
|
|
با این وبلاگ دوستان عزیز می توانید که از سدهرمانعی بگذرید
این وبلاگ پروکسی های متفاوتی ارائه می کند می توانید به هرکجاخواهیدرفت مانع شکن هاراازما بخواهید
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 10:15 توسط ابوالفضل |
|
|
چه زیبا می سرایند مردان بی اندیشه که ما دوستدار مردمیم؟
کاش خود را باور داشتیم و از انسانیت اثری. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 9:27 توسط ابوالفضل |
|
|
نوشتم نامه ی تا دوست بداند از دل دوست
مگر نه قصد ما نبود آزار دوست. حالا چی بگیم؟؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 23:44 توسط ابوالفضل |
|
|
و گنجشک کوچک آن طرف پنجره
آواز می خواند آوازی که من در اتاق کوچکم لرزیدم نمی دانستم به بغض او گوش دهم یا به سرمای که او را سخت مضطرب کرده بود و من نگاه می کردم که شاید آسمان آفتابی شود اما دریغ از یک ذره مهر در دل این آسمان آرام آرام پرنده ی کو چک من خوابش می گرفت او به خواب می رفت و من می دیدم که چگونه او جان می دهد و آسمان سنگ دلتر شد کنجشک کوچک من افتاد و مصیبت از آن بزرگتر که کسی درد او را نفهمید یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد ؟ زنده بر صحرا نمی بینم ,جوانان را چه شد ؟ ابروباران من نمی بینم , ندایم را شنو روزگاری دشت ما گل بود,بهاران را چه شد؟ دشت ما آباد بود, هر دم نهالی کشته بود من نمی بینم ,بگو یک از هزاران را چه شد؟ گر ندایم را کس جوابی دهد دلشاد باد یک نفرپیدا شود , گوید سواران را چه شد؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 2:17 توسط ابوالفضل |
|
|
تعاریفی که از دیر باز برای شهر و روستا شده اند هنوز هم نتوانسته اند نظرصاحبان علم را به خود جذب کنند و بتوانند تعریفی جانع و در این حال مانع ارائه دهند.در این قسمت به تعاریفی که دراین زمینه از طرف دانشمندان شده است را می آوریم ودرانتها به بیان نظر خود خواهیم پرداخت:
برای مثال واگنر شهر را نقطه ی تمرکزامور بازرگانی می داند.ماکس سوردرتعریف خود از شهر ازجامعه شناسی مایه می گیرد و شهر را الگوی کاملی از زندگی اجتماعی می داند اجتماعی که از سینه ی جوامع روستای قدکشیده است. (اوشهر را همان روستای بزرگ شده می داند) راتزل شهر را محل اجتماع دائمی انسانها ومساکن آنها می داند. همانطور که از تعریف بالا برمی اید هر یک از اندیشمندان ازشهر تعاریفی متفاوت و مناسب با مکتبی که درآن رشد یافته اند می باشند ولی نه می توان آنها را بطور کامل رد و نه آنها را قبول کرد زیرا جامعیت و مانعیت در تعریف هیچ کدام مشاهده نمی شود. همه به اتفاق معتقدیم که شهر و روستا موجودی زنده و دائم در حال رشد و یا زوال می باشند.(اما این سخن ما متفاوت از گفته های نظریه پردازان مکتب شیکاگو می باشد زیرا که اعتقاد برآن داریم که هیچ موقع نابودی صورت نمی گیرد بلکه تغییر چهره و تعویض کارکردی صورت می گیرد)شهر متولد می شود رشد می کند (ولی این رشد بسته به شرایط محیطی و انسانی متفاوت خواهد بود) کاربری ها درآن تغییر می یابد و در انتها شهر کارکرد آن نیز تغیر می کند . باتوجه به مطالب ذکر شده چگونه می توان انتظار داشت از یک موجودی که دائم در حال تغییر و تحول است و چهره عوض می کند تعریفی واحد ودراین حال جامع و مانع داشت. تنها دراین صورت می توان شهر و روستا را تعریف کرد و این تعاریف را نمی توان به دیگر مناطق جغرافیای تعمیم داد چون ویژگی اصلی محیط جغرافیای در ناهمگون بودن محیط ها می باشد پس زمانی تعریف ما از شهر ویا روستا می تواند صحیح باشد که: ۱)تعریف انعطاف در زمان باشد ۲)تعریف با جغرافیای محیط یکسان باشد ۳)تعریف همزمان با محیط انسانی خود باشد و... باتشکر نوشته شده توسط : ابوالفضل معرفی برای اطلاعات کامل و جامع با مدیر وبلاگ در مکاتبه باشید |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 15:57 توسط ابوالفضل |
|
|
سلام دوست عزیز
ازاین پس سعی خواهیم کرد دراین وبلاگ مطالب علمی در حیطه ی برنامه ریزی شهری شهرسازی معماری وعلوم مربوطه داشته باشیم و امید واریم که مارا دراین هدف یارا باشید
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 11:40 توسط ابوالفضل |
|
|
بسم الله الرحمن ارحیم با توجه به این که آب و هوای موجود سطح کره ای زمین دائما" درحال تغییر و دگرگونی می باشد و بشرنیز همیشه به فکر چاره جویی برای حل بحران ها و مشکلات پیش بینی نشده خود بوده است از گذشته های دوراز زمانی که انسان توانست برای خود غذا و پوشش و مسکن تهیه کند همیشه نگران برخی حوادث پیش بینی نشده بود مثلا برای بروز حوادث طبیعی و حتی انسانی از قبل می بایست خود را آماده می کرد در صورت کم توجهی به این حوادث در شرایط سخت قرار می گرفت که این شرایط گاها" جانش را نیز به خطر می انداخت.مثلا برای اینکه در زمستان به مشکل کمبود غذا نخورد از پیش برای این فصل برنامه ریزی می کرده است انسان امروزه نیز بنا به ارثی که از اجداد خود برده همیشه به فکر آینده خود و دیگر انسان ها و حتی محیط اطراف خود می باشدمحیطی که می داند اگر کوچکترین تغیری در آن رخ دهدباعث بروز خیلی از مشکلات پیش بینی نشده خواهد شدکه احتمال برآمدن از پس آن مشکلها خیلی سخت خواهد بود. امروزه با توجه به پیشرفت علم. بشر توانسته است که تا حدی آینده خود را پیش بینی و راه حلهای آن را ارائه بدهداین مشکلات می توانند : 1)انسانی مانند جنگ و…….2)طبیعی مانند زلزله و ………. این مشکلات همیشه و در همه حال و دوران ها بوده و انسان ها تا حدی توانسته اند از پس برخی از آنها بر بیایند و یا موجب کاهش شدت ان شده اند یکی از این مشکلات ُ که همه ی انسان های عصر ما هم خوب میدانند مشکل "آلودگی محیط جغرافیای" ما می باشد که می توان به جرائت گفت که در این الودگی گازهای گلخانه ای نه تنها بی تاثیر بلکه یکی از عوامل اصلی ان می باشداما دانشمندان دراین زمینه و دیگر زمینه ها هم بی کار ننشسته اند یا در فکر از بین بردن مشکل ویا کاستن از شدت آن ویا چگونگی مقابله با آن را مورد بررسی قرار می دهند یکی از این محققین مارتین پری می باشد که نوشته های خود را بر اساس نتایج پیشگویی جی سی ام تحت عنوان اثرات بالقوه ی تغیر اقلیم بر کشاورزی و کاربری زمین ارائه کرده است که در این میان به چکیده ای از آن اشاره می کنیم: وی اثرات گازهای گلخانه ای را که عاملی برای تغیر اقلیم می باشد را بر کشاورزی و کاربری زمین ها عنوان کرده است وی مهمترین عواقب تغیر اقلیم بر کشاورزی بر اساس یافته هایش به موارد زیر تقسیم کرده است: 1)تغیر در بحران های اقلیمی 2)گرم شدن عرض های جغرافیای بالا الف)کاهش اثرات سوء درجه حرارت بر کشاورزی عرض ها ی بالا ب)افزایش رقابت برای زمین های این مناطق ج)بالا کشیده شدن مرزهای جنوبی جنگل های شمالی 3)پیشروی باران های موسمی به سمت شمال 4)کاهش قابلیت دسترسی آب خاک که افزایش تبخیرو تعرق بالقوه بعلت بالا رفتن درجه حرارت هوا و سطح زمین وی در ادامه ی توضیح گفته های خود~ یک جمع بندی از مطالب می کند که در آن دلائل اهمیت داشتن گازهای گلخانه ای برای کشاورزی را می گوید: 1)افزایش غلظت دی اکسید کربن اتمسفر به سرعت رشد گیاهان زراعی و علف های هرز به طور مستقیم تاثیر دارد 2)تغیر گازهای گلخانه ای ممکن است باعث تغیر درجه حرارت و بارندگی و نور خورشید شود که این امر تولیدات دامی و گیاهی را تحت تاثیر قرار می دهد 3)افزایش سطح آب دریا ها ممکن است از طریق طغیان آب و افزایش شوری آب های زیرزمینی در مناطق ساحلی باعث از بین رفتن زمین های کشاورزی شود که اثر افزایش دی اکسید کربن را در دو مبحث تحت عنوان های الف)اثر بر روی فتوسنتز :افزایش غلظت دی اکسید کربن = افزایش سرعت رشد گیاه ب)اثر تغیر اقلیم بر آب مصرفی گیاه بررسی می کند. --اثرات بالقوه تغیر اقلیم: 1)تغیر محدوده های حرارتی در کشاورزی 2)تغیر محدوده های رطوبتی در کشاورزی3 )اثر بر عملکردی 4)اثر خشکی.تنش حرارتی و سایر تنش ها 5)اثر بر پراکنش آفات و بیماری های کشاورزی اثر افزایش سطح آب دریاها اثر تغیر اقلیم بر تولیدات کشاورزی و کاربری زمین اثر تغیر اقلیم بر کاربری زمین های جنگلی مولف :ابوالفضل معرفی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 11:35 توسط ابوالفضل |
|
|
برای چه.................................................؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 8:40 توسط ابوالفضل |
|
|
ومن
ومن دوباره می نویسم از خودم از خدا از .................. آه که چه حرفهای برای گفتن دارم. می دانم که اگر بخواهم بنویسم تمام دنیا باید به خاطر من بسیج شوند اما.. سخن را به دراز می کشم ولی درددل با هر که نمی گویم چون می دانم که محرم اسرار دیگر نتوان یافت امید لطف از غیر خدا ندارم ولی امید رفاقت از برادر خویش که باید داشته باشم از برادر از خواهر آهای برادر با توام خواهرم؟؟؟ نمی دانم نه خوب می دانم ما هرچه می کشیم از دست این برادر ها و خواهرها می کشیم به بردارها و خواهرها نمی دانم باید نفرین کرد یا به بانیان این خیانت آهای خانم آقا با شمام می دونی تو این مملت چه خبره؟میدونی پارک ملت چه خبر شده می دونی تاکسی ها واسه چی تحصن کرده اند؟؟ و می دونی که........ اصلا به من چه ربطی داره من چرا خودم و وارد این ماجراها می کنم به قول مهران مدیری "من چی کاره بیدم" آخر به کجا خواهیم رسید سرانجام چه خواهد شد؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 11:26 توسط ابوالفضل |
|
|
ومن........
ومن به فردا سلام می کنم می دانم که فردا نخواهد آمد می دانم که فردا نکبت وار خواهد بود می دانم آری خوب می دانم که فردا نخواهد آمد شاید بتوان فردا را در خواب دید شاید ... ومن دستانم را به آسمان گشوده ام و با اسمان درد دل می کنم و هر چند دمی به فکر می روم با خو می گویم آسمان تو چگونه آسمان شده ای؟ در حالی که درد همه را گوش می دهی و خود هیچ موقع حرفی برای گفتن نداری آه اگر می دانستم که در دل آسمان چه می گذرد هیس حتی نمی خواهم صدایی بشنوم این چه ............. ساکت فلانی چرا آراجیف می بافی بگذار دمی با خود باشیم رهایمان کن من از بی راهه ها می آیم تا به یک راه برسم من همان سوار گم کرده راهم من همان خورشید درخوابم من همان بید بی برگم من همان درخت بی بارم من همین خشکیده آهم که حتی جرات بیرون آمدن را هم ندارم آهای مرگ با توام کجایی؟ نکند خوابت برده ؟ بیدار شو چرا نمی خواهی سوی من آیی مگر نمی بینی که بی صبرانه مشتاق آمدنت هستم من همانی که خدا فرمان مرگش را صادر کرده اه هی فلانی باز هم؟؟؟؟ باشه باشه ساکت می نشینم حرف نمی زنم اما چه کنم زمانی که می بینم همه ی شهر را سکوت فرا گرفته همه زنده اند در حالی که جسمشان را لاشخور ها می خورند و مالشان را سارقان به یغما می برند آخه چرا چرا انتظار داری من هم ساکت بنشینم حرفهایم را نمی فهمی؟ نمی دانی از چه می گویم؟ من هم می ترسم از مرگ نه بلکه از این لاشخورها این سارقان و این........ پس حرفی نمی زنم فقط می گویم که نفرین نفرین و برایت آرزوی بیداری دارم آری بیداری تا ببینی که درد من از چیست از کیست وبرایم کمی بنویسی تا بدانیم که همدردیم و .... به امید آن روز |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 12:13 توسط ابوالفضل |
|
|
ومن ...
و من صدای ضربان قلبم را می شنوم که می گوید : برخیز! برخیزم؟ برای چه من که پا ندارم من که دست ندارم من که بی کس و کارم آری واقعیت ها تلخ اند ساکت صدای مردی را می شنوم که سوار بر اسب به سوی من می آید او می آید اما نمی توانم دقیق او را شناسای کنم آّه چه آفتابی چه نوری چشمان تاب باز ماندن را ندارند ای کاش زودتر ازاین ها خودم را آماده ی چنین روزی می کردم چه بد شد ای کاش هیچ موقع بر چشمانم هیچ گونه عینکی نمی گذاشتم چه قدر من........ این دیگر کیست ؟ نکند از وضعیت من می خواهد سو ء استفاده کند؟ او می بیند که من چشم ندارم پس چرا آرام است؟ وای وای این همان سواره است بگذار چشمانم را باز کنم آرام آرام آقا سلام آقا آقا با شمام سلام آقاآآآآاآ صدایم را می شنوی؟ ؟ پس چرا جواب نمی دهی آقا مگر اشکهایم را نمی بینی ؟ ؟ آقا خواهش می کنم شما لااقل چیزی بگویید من که به هر جایی سر زده ام همه ی درهای این شهر را کوبیده ام ولی کسی جوابم را نداده به همین دلیل الان اینجایم امید فرج دارم امید رحمت دارم امید کرم دارم شنیده ام که در همین نزدیکی ها یکی از این شهرهای اطراف خانواده ی زندگی می کنند که تا به حال دست کسی را رد نکرده اند می خواهم من بدان جا بروم راهش را نشانم می دهی آقا آقا خواهش می کنم اذیتم نکن جوابم ده! آقا از تب می سوزم چند روزیست که مریضم مگر حالم را نمی بینی آقا خوب اگر جوابم را نمی دهی برای چه اینجایی؟ از من چه می خواهی؟ مگر حالم را نمی بینی؟ می خواهی تماشای یک بینوا بنشینی؟ که چی؟ آقا نمی دانم از موقعی که شما اینجایید چرا بدنم می لرزد نکند شما؟ ؟ آه نکند شما.................. آه ه ه ه
سلام پیش از این ها منتظرتان بودم چرا اکنون؟ خوب است به موقع آمده اید فقط تو را به خدا سوگند فقط این بار زندگیم رو به متلاشی شدن است نمی خواهید یارایم شوید؟ آه ه ه ه ه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 13:45 توسط ابوالفضل |
|
|
می خواهم بروم
بارم را بسته ام تنها تکه نانی برداشته ام مسیرم را نمی دانم تنها می دانم که باید به ناکجا آباد بروم ناکجاآباد جایی که خدایی نباشد؟
نه جهان بی خدا را نمی خواهم
بلند می شوم یا علی می گویم و به خدا رو میکنم اهی می کشم و بلند فریاد می زنم خدایا ما با توکل بر تو شروع کرده ایم و حالا نیز چنان می کنیم خدایا به امید تو |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 15:44 توسط ابوالفضل |
|
|
و من خدا را می بینم
آری من خدا را می بینم خدای که من و تو و همه ی ما هر چه داریم از اوست هر چه داریم؟ نمی توانم دیگر چیزی بگویم خدایا می شنوی؟ ؟ میشنوی که چه ناله ها سر می دهم ناله عجز و دادخواهی خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااآاآآآآآاآآاآاآاآا چه بگویم و من مرگ را می بینم که چشمانش مرا می نگرند وبه جز تو کس دیگر را نمی بینم آیا می خواهی ساکت بنشینی و نظاره کنی؟ ؟ ؟ نه گمان نکنم چرا ؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 15:5 توسط ابوالفضل |
|
|
ومن صدای لرزش زمین را می شنوم
می شنوم که آسمان چگونه می غرد های های وای وای هی هی های بسیاری می شنوم ازکجاست؟؟؟؟؟؟؟ نمی دانم خدایا من اشتباه می کنم یا.......
آهای فلانی با توام چرا یارایم نمی شوی؟؟ چه بگویم؟ که نگفتنم دردیست و گفتنم فاجعه و من همینگونه به آسمان به دریا به درخت به سنگ هی
چه بگویم خوب می دانم که این دشنه که من دست دوست داده ام روزی قاتلم خواهد شد و من می دانم که آسمان سنگ دلتر از این نخواهد بود یا.......... نمی دانم شاید من اشتباه می کنم آسمان بی معرفت تر ار آن است که........... آه کمک ! تورا که می گویند فریاد رسی را می گویم کس دیگر را نمی گویم تو را جان هر که دوست داری |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 14:21 توسط ابوالفضل |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
و گنجشک کوچک آن طرف پنجره
آواز می خواند آوازی که من در اتاق کوچکم لرزیدم نمی دانستم به بغض او گوش دهم یا به سرمای که او را سخت مضطرب کرده بود و من نگاه می کردم که شاید آسمان آفتابی شود اما دریغ از یک ذره مهر در دل این آسمان آرام آرام پرنده ی کو چک من خوابش می گرفت او به خواب می رفت و من می دیدم که چگونه او جان می دهد و آسمان سنگ دلتر شد کنجشک کوچک من افتاد و مصیبت از آن بزرگتر که کسی درد او را نفهمید یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد ؟ زنده بر صحرا نمی بینم ,جوانان را چه شد ؟ ابروباران من نمی بینم , ندایم را شنو روزگاری دشت ما گل بود,بهاران را چه شد؟ دشت ما آباد بود, هر دم نهالی کشته بود من نمی بینم ,بگو یک از هزاران را چه شد؟ گر ندایم را کس جوابی دهد دلشاد باد یک نفرپیدا شود , گوید سواران را چه شد؟ |
| نویسندگان |
|
ابوالفضل امین ابوالفضل |
|
RSS
|