ميگويند حدود ٧٠٠ سال پيش، در اصفهان مسجدي ميساختند. روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرين خرده کاري ها را انجام ميدادند. پيرزني از آنجا رد ميشد وقتي مسجد را ديد به يکي از کارگران گفت: فکر کنم يکي از مناره ها کمي کجه! کارگرها خنديدند. اما معمار که اين حرف را شنيد، سريع گفت : چوب بياوريد ! کارگر بياوريد ! چوب را به مناره تکيه بدهيد. فشار بدهيد. فششششششااااررر...!!! و مدام از پيرزن ميپرسيد: مادر، درست شد؟!! مدتي طول کشيد تا پيرزن گفت : بله ! درست شد !!! تشکر کرد و دعايي کرد و رفت... کارگرها حکمت اين کار بیهوده و فشار دادن مناره را پرسيدند ؟! معمار گفت : اگر اين پيرزن، راجع به کج بودن اين مناره با ديگران صحبت ميکرد و شايعه پا ميگرفت، اين مناره تا ابد کج ميماند و ديگر نميتوانستيم اثرات منفي اين شايعه را پاک کنيم... اين است که من گفتم در همين ابتدا جلوي آن را بگيرم !
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 0:3  توسط ابوالفضل
|
لطفا کسی ناراحت نشه فقط قصد مزاح و شوخی داریم:(:)
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 1:33  توسط ابوالفضل
|
زنده بادخودم که کسی را غلام خود نمی کنم
زنده باد خودم که پادشاه و رعیت خودمم
زنده باد خودم که چیره خوار کسی نیستم جز جیب خودم
زنده باد خودم که با کسی کار ندارم تا وابسته اش کنم و غلام خویش
زنده باد خودم که قانونی جز آزادی خویش ندارم
زنده باد خودم
+ نوشته شده در سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 0:56  توسط ابوالفضل
|
ناتوان ترين آدميان، آناني هستند که نيروي بدني خويش را به رخ ديگران مي کشند . . .
.
.
.
صدها راه براي پند و اندرز دادن وجود دارد اما بيشتر بدترين گونه آن ،
که همان رو راست گفتن است را برمي گزينيم . . .
.
.
.
نتيجه گيري زود پس از رخدادهاي مهم زندگي از بي خردي است . . .
.
.
.
کسي که چند آرزوي درهم ورهم دارد به هيچ کدام از آنها نمي رسد مگر آنکه
با ارزشترين آنها را انتخاب کند و آن را هدف نهايي خويش سازد . . .
.
ادامه مطالب را بخوانید
.
.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 1:9  توسط ابوالفضل
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 20:23  توسط ابوالفضل
|
آب رویی را که بخاطر حفظش جان یک انسان را گرفتی.روزی چنان به زمین خواهد ریخت که نتوانی به هیچ طریقی جمعش کنی
عشقی را که اینگونه ویرانش کردی روزی چنان شعله خواهد گرفت که تمام هستی را خواهد سوزاند
مهمتر از هر چیز انسانیتی که تو با آن بازی کردی روزی چنان دست شغالان خواهد افتاد که اثری از آن نخواهد باقی ماند
عشق را چنان به سنگ می کوبی که بالاخره روزی این عشق با سنگ یکی گردد و بر سر بخورد و از درد آن سنگ بمیری
من هنوز زنده ام و برای این خدا را شکر می کنم که فرصت خلق خاطره های مجدد را بمن داد
خدا را شکر میکنم که باردیگر معنای زندگی کردن را به من یادآوری کرد
تا آخرین لحظه برای بدست آوردن خواسته ام تلاش می کنم چرا که خدا از من چنین میخواهد و باید تو خود را برای هر اتفاقی آماده کنی
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 23:7  توسط ابوالفضل
|
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 14:45  توسط ابوالفضل
|
روزی خبر رسید که جزیره به زودی به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایق هاشونو آماده کردند و از ان جزیره رفتند اما عشق میخواست تا لحظه ی آخر بماند چون .................
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 12:11  توسط ابوالفضل
|
دنیای عجیبی است
آن را می پرستی خیال میکند که دروغ میگویی
و زمانی که به او از عشق حرف میزنی میخواهد تو را با کشتن بیازماید
زمانی که آزوها تبدیل به یاس می شوند تنها می توانی خدا را به کارهایت ناظربدانی
و تنها امیدت خدا میگردد
خود را به آب و اتش می زنی در حالی که دیگران فکر میکنند از سر خوشحالی در آتش می رقصی
باشد بگذار فکر کنند که تو می رقصی و د سوختن خویش نمایشی بجا بگذار که لااقل بدانند تو از دست این زمانه عاصی هستی و به مرگ هر لحظه خوشامد می گویی
سلام به مرگ چرا که شرف مرگ صد بهتر از دوستانی است که ادعا می کنند با شرف هستند و در کنارت می مانند
سلام به مرگ زیباتر از سلام به زندگی در کنار نفرت و مرام کشی هاست
ولی برای لبخند و تمسخر کردن زندگی فعلا باید به مرگ گفت دست نگه دار چرا که میخواهم انتقام خویش و دوستان را از زندگی و نامردان بگیرم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 0:47  توسط ابوالفضل
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 11:50  توسط ابوالفضل
|
بجز من کسی رو میشناسی که تنها باشه؟ ازمن بهتر کسی رو میشناسی که به حرفت گوش کنه؟ از من مهربون تر و با مرام تر کسی رو میشناسی؟ پس چرا از من گریزانی ؟ پیش من بیا منکه همیشه منت کشیتو میکنم بیا بیا بیا شده حتی با یک کار خوب بیا در آغوش من من خدایم خدای مهربان...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 13:23  توسط ابوالفضل
|
عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد
آموخته ایم که هیچ موقع کار عاشق را با عقل و منطق نسجیم
عقل زمانی ویرانگر خواهد شد که عشق را به بازی بگیرد
یا من زنده نیستم........یا زندگی همین است.....گر زندگی همین است....بر مرگ آفرین باد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 13:0  توسط ابوالفضل
|
داستان عشق دروغی(1)
یکی بود، یکی نبود، یک روز از روزای خدای مهربون، از اون روزای خوب خوبش، روز جمعه بود، نمایشگاه کتاب باز شده بود. یه دوست دختر تلفنی داشتم به اسم اکرم خانم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 19:55  توسط ابوالفضل
|
یه کی بود
یه کی نبود
یکی دل می سوزوند زیاد
یکی همش ضد حال می زد
یکی عاشق بود یکی ضدحال
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 16:37  توسط ابوالفضل
|
دوباره بلند خواهیم شد
این بار بلند تر و پرصدا تر
این بار چنان بلند خواهیم شد که چشم نامحرمان مارا نبیند
این بار فریاد خواهیم زد
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 14:25  توسط ابوالفضل
|